تبليغاتX
شناشیر

نحن نطلب الهلیله ــــ WE WANT HELILE ــــ ما هلیله میخوایم!!

نویسنده محمدباقر ميگلي نژاد در 3:44 -

بیانیه شماره یک

خطاب به مسولین

کاری نکنید که، قلمها را زمین گذاشته و ... بدست گیریم!!

داشتم از کوچه ای گذر میکردم که ندایی به گوش رسید که میگفت:"نحن نطلب الهلیله!!

WE WANT HELILE

ما هلیله میخوایم"

وِر ایز مای وُت؟!

چرا مدیریت جدید داره ضعیف کار میکنه!!

 چرا هیئت خواسته های بحق شهروندانش رو نادیده میگیره و به فراهم کردن شرایط تفرحیمون توجه ای نمیکنه؟!

چرا برای خودشون سفرهای خارج از کشور بوشهر، اونم تا تهرون در نظر میگیرن، اما اینجا تا هلیله سیشون میگی میگن:"تو بودجه ی امسال ای طرح پیش بینی نشده؟! می یه هلیله رفتنی چه خرجی ورمیداره؟!"

چرا حاضرا، به مردم سایر کشورها، اونجور که تو خبرگزاری مستقل خلبوس اومده بود:"ـ مقداري از جمع مبالغ اهدايي به مراكز نگهداري معلولين كه از جشن آواي مهر باقي مونده بود و پيش من بود و قرار بود اون پول براي زماني كه بخواهيم بريم بازديد از مراكر خرج بشه . اما از اونجايي كه قرار بازديد لغو شد اون مبلغ مونده بود پيشم ، تا اينكه مسئول يكي از اين مراكز واقعا نيازمند چند روز پيش تماس گرفت و اعلام نياز مبرم به چند قلم چنس كرد و با مشورتي كه با دوستان انجام شد اون مقدار پول هم خوشبختانه در همون راهش خرج شد . ( فقط براي اطلاع رساني بود )" کمک کنن اما برای تفریح، ما رو به ردیف و طرح پیش بینی نشده ارجاع میدن؟!! چرا؟ اینجا پاسخگو کیست؟رای ما کجاست؟!

از اون طرف هم که جناب روزبه، سربازرس بزرگ(جانشین میتی کمان فقید) با تتمیع و رشوه دهنش رو بستن تا چشمش به دیدن حقایق ببنده، روزبه خجالت بکشحیا کن(میخوای سی ایوب بگم کولیت کنه؟!).

هی یادش بخیر ما قبلا یه رییس جمبوری داشتیم، سیش میگفتن محمود، نه ای محمودا او محمود، قشنگ جونی، هماهنگ میکرد میبردمو هلیله، خو 7 و کلی(کسره به ک) مسولین، یه هلیله گردینی جور کنین نه.


الدمکم فی ایدیکم (خین خوتون پی خوتن)


شاخه نظامی امت همیشه در صحنه

12ذیحجه 1430             

محمد بن باقر میگلی نژاد      

والسلام                  


اینجا مشهد، جای همگی خالی

نویسنده محمدباقر ميگلي نژاد در 0:22 -

تو ای فصل مشهد نیمده بودم، انتظار داشتم ای موقع خلوت باشه اما خو مشهد دیگه!! ای چند بار آخری که اومدم، هیچ اصراری ندارم که زور بزنم به زری برسم، از دور هم جواب میده.

اینجا مشهد، خیلی سرده، خیلی حال میده.

هنو مزه دلی نرفتم زیارت، فقط دیشب رفتیم حرم، بس که جمعیت زیاده، به یه سلام از راه دور رضایت دادم، سعی کردم کسی فراموش نشه، یه چند رکعت ریا و دعا!!

اینجا مشهد، خیلی سرده خیلی شلوغه!!

همراهای نه بهز خوتون خوبی داریم که یه سینای ناز هم همراشونه، آقا سینا خوردنیه، تعریف کردنی نیست. با مرام، با نمک، مهربوون.

اینجا مشهد، هتل تارا، جوون عمه اش ۴ ستاره، خیلی سرده، جاتون خالی!!

ساعت ۱۲ و ۵۵ دیقه است، تو لابی نشستم، لپ تاپ دکتر لیبل نداره، تا همینا هم سیتون تایپ کردم، دهنم صاف کرده. کانال یک داره "ناوارو" نشون میده خوشم میاد، اما الان نمیذاره چیزی بنویسم.

اینجا مشهد، خیلی سرده ولی مهم نی، می ارزه، اینجا یه چی دیگه است.

روز عرفه و عید قربون اینجاییم، فردا حرم دعای عرفه میخونن، شما از اونجا دعا کنین مو هم از اینجا، هر کی حس بهتری داشت، بقیه رو فراموش نکنه.

اینجا مشهد، محل شهادت، خیلی سرده، نه خیلی گرمه، گرمه گرم!! قرنهاست که مشهد گرماش رو از خورشید نمیگیره، اینجا خورشید خودش رو داره.

به امید دیدار

 

سلام بر علي بن موسي الرضا

نویسنده محمدباقر ميگلي نژاد در 12:0 -


چهارشنبه دارم میرم مشهد، حلال کنین.









یادکش بخیر او روزا!!

نویسنده محمدباقر ميگلي نژاد در 19:56 -

 

با رفقا دور همي هر کي خاطرات دوران بچگي رو تعريف ميکرديم، از کار خرابيا و بازيا، از سختیها و خوشیها...!!

از بازیها؛ اي که هر فصلي بازي مخصوص خوش داشت، از اي که با همه بچه هاي کيچه و قوم و خيش، صب تا پسین، پسین تا شو سي خومون چرخ ميزديم، همیشه با هم بیدیم، اما حالا چه؟! نميگم ما خيلي وضع خوبي داشتيم يا بچه هاي الان بازي نميکنن يا وضعشون از ما بدترن، نه!! جيباشون پر پيلتر، کتکاشون کمتر، زور شنفتناشون هميطور.
منظورم اين که ما از بازيهامون خاطره داريم، از گله ای دريا رفتن و تيرمويه بازي، کلمبه بازي، قعله و چوکيلي، تبروک و قُتُل بازي،اسخون در... وردار و بدو، هفت سنگ، گل بيگي شدّه، کَ کِي دو، بيگير برو تا زنگ خونه ملت زدن، که يه مدت معروف شده بيديم به گروه ليان شامپو (يه 20 نفري ميشديم).
غرض از اطاله کلام(بیرین پس با ای تکه کلام) اين که، واقعاً اونا هم از بازي با پلي و ايکس باکس خاطره اي سيشون ميمونه؟ ایروزا یه بچه ای میشه با یه کارتونی صبح تا شو سرکار بذاری!
ما در میبسن از پنجره در میرفتیم، گاهی از در حیاط داخل نمیشدیم، همیشه جامون رو دیوار بید. نهايت بازي فیزیکی جمعی که ميکنن فوتبال، که شکي تو جمعي بيدن و لذتاش ني، اما ما واقعا تنوع داشتيم. فصل به فصل بازیهامون فرق میکرد.
اوموقعاها هر کیچه ای یه تیم فوتبال کاملی توش میشد جمع کنی، بچه غل میزد تو کیچه ها!!
امتحانا که تموم بید، دقدلیمون سر پیک نوروزی و کتابا در میوردیم. هر درخت سپسون پیدا میکردی بچه بید که ازش ورمیچرید، تا ازش سی چسب کاغذهوا استفاده کنه.
باور کن خوردن یه ساندویچ مستقل بدون حضور بزرگتر و خانواده، یه رویایی بید که خیلی دیر به دیر از یادمون میرفت. ایکی رو نمیدونم شاید واقعا مو خیلی سیم پررنگ بیده، اما خداییش مو همیشه پیل تو جیبیم از دور و بریام بیشتر بید، از یه طرف "بی بی دی اسمیل"، یا دسیایی که از ممان میگرفتم، یا کرایه تاکسیایی که با "آبابا حاج عبدالرضا" تو صبای جمعه کاسبی میکردیم، پس نمیتونم بگم مو کم داشتم، اما واقعا همه اینا خاطره بید.
خدا بیامرز امواتتون، خدا بیامرزه ننه حجی(حاج صغری، مادر پدری) خیلی پی دل بچه ها رو میرفت، نوم خدا یکی دو تا هم خو نبیدن، لشکری میشدیم، ایلی بیدیم ماشالله.
خونه شون يه حياط (نه باغ نه باغچه) درن دشتي داشت، که صب تا پسين با بچه هاي قوم توش ميپلکيديم. انار و کنار، انگور، رطب و توت و انجير تو سراشون فراوون بيد، يادش بخير. اي ننه حجي ما خدابيامرز خيلي مقيد به برگزاري چهارشنبه سوري بيد.  هر سال همه جلو خونه اش چن تا کپه تش ميساختيم و مراسم به پا ميکرديم.
از چند تا درخت انارکو، هم از انار خشکيده هاش براي بازي(نارنجک) استفاده ميکرديم و هم هر کي به اندازه خوش جمع ميکرد، تا وقتي زن و زيلا عصر ميومدن باش مشتک ناري درست کنن.
يه حوض کوچيک سمت کوباد(شمال شرق و مخالف قبله) و ديقا بغل پله پشت بوم بيد، هفش ده نفري توش غوص ميکرديم. اوش جلبک داشت، کرم داشت اما با هميناش هم حال ميکرديم.

یه نکته ای بگم که بچه های الان نسبت به دوره ما بخصوص ما دهه 60ها وضع کُم و بر و لباسشون قطعا بهترن، اما ما واقعا از بچگیمون لذت بردیم ولی ای احساس نسبت به الانیا ندارم.

البته ای عکس مربوط به خونه ننه نیسا

اگه ما ایهمه تنوع داشتیم شاید دلیلش نداشتن امکانات امروزی بیده، اگه تو خونه جامون نمیگرفت شاید چیزی برای سرگرم شدن تو خونه نداشتیم، اما وقتی خوب فکر میکنم میگم ایم نبید، چون کلی بازی هم مال وقتی که میومدیم خونه، از هر چیزی سی خمون یه بازی میساختیم. مثلا وقتی دیگه هیچی نبید یه کتابی، مجله ای ورق میزدیم و سر عکساش با هم تو سر زننون داشتیم. البت وقتی هوا صاف بید به اینا کانالهای عربی هم اضاف میشد.

خاطره خيلي مهمه، چون یکم که بزرگتر میشیم به خاطراتمون خوشيم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بازیهامون به همی چندتایی که گفتم ختم نمیشد.
تا یادم نرفته سیتون بگم که، یکی دیگه از اون خونه هایی که خیلی باشون حال میکردیم خونه عمه عصمت اینا بید، شوهر عمه گرام خیلی با ماها راه میومد. هر چند که با خو ظهرش نمیشد شوخی کنیم.
ایم بگم که وقتی میگم کرم منظورم اسکاریس 6متری نیا!!
بعدشم او گروه لیان شامپو خیلی مردم آزاری کرد، خدا کنه ببخشن.


هر کی سی خوشن!!

نویسنده محمدباقر ميگلي نژاد در 15:0 -



بله داداش یه وقت شکار میکنی، یه وقت شکار میشی، یه وقت میدونی شکار شدی و یه وقت شکار میشی بدون اینکه بدونی.



این عکس مربوط به کدام یکی از دوستان وبلاگیست.


عکس روز عید فطر قبل از نماز.


دوربین: K800i  -  لنز: wide focus  -  شاتر: 2"26' و فضا ابری نبید.

راسی سیچه ایقه آمار وبلاگ اومده پایین؟