یادکش بخیر او روزا!!
نویسنده محمدباقر ميگلي نژاد در 19:56 - پیوند ثابت
با رفقا دور همي هر کي خاطرات دوران بچگي رو تعريف ميکرديم، از کار خرابيا و بازيا، از سختیها و خوشیها...!!
از بازیها؛ اي که هر فصلي بازي مخصوص خوش داشت، از اي که با همه بچه هاي کيچه و قوم و خيش، صب تا پسین، پسین تا شو سي خومون چرخ ميزديم، همیشه با هم بیدیم، اما حالا چه؟! نميگم ما خيلي وضع خوبي داشتيم يا بچه هاي الان بازي نميکنن يا وضعشون از ما بدترن، نه!! جيباشون پر پيلتر، کتکاشون کمتر، زور شنفتناشون هميطور.
منظورم اين که ما از بازيهامون خاطره داريم، از گله ای دريا رفتن و تيرمويه بازي، کلمبه بازي، قعله و چوکيلي، تبروک و قُتُل بازي،اسخون در... وردار و بدو، هفت سنگ، گل بيگي شدّه، کَ کِي دو، بيگير برو تا زنگ خونه ملت زدن، که يه مدت معروف شده بيديم به گروه ليان شامپو (يه 20 نفري ميشديم).
غرض از اطاله کلام(بیرین پس با ای تکه کلام) اين که، واقعاً اونا هم از بازي با پلي و ايکس باکس خاطره اي سيشون ميمونه؟ ایروزا یه بچه ای میشه با یه کارتونی صبح تا شو سرکار بذاری!
ما در میبسن از پنجره در میرفتیم، گاهی از در حیاط داخل نمیشدیم، همیشه جامون رو دیوار بید. نهايت بازي فیزیکی جمعی که ميکنن فوتبال، که شکي تو جمعي بيدن و لذتاش ني، اما ما واقعا تنوع داشتيم. فصل به فصل بازیهامون فرق میکرد.
اوموقعاها هر کیچه ای یه تیم فوتبال کاملی توش میشد جمع کنی، بچه غل میزد تو کیچه ها!!
امتحانا که تموم بید، دقدلیمون سر پیک نوروزی و کتابا در میوردیم. هر درخت سپسون پیدا میکردی بچه بید که ازش ورمیچرید، تا ازش سی چسب کاغذهوا استفاده کنه.
باور کن خوردن یه ساندویچ مستقل بدون حضور بزرگتر و خانواده، یه رویایی بید که خیلی دیر به دیر از یادمون میرفت. ایکی رو نمیدونم شاید واقعا مو خیلی سیم پررنگ بیده، اما خداییش مو همیشه پیل تو جیبیم از دور و بریام بیشتر بید، از یه طرف "بی بی دی اسمیل"، یا دسیایی که از ممان میگرفتم، یا کرایه تاکسیایی که با "آبابا حاج عبدالرضا" تو صبای جمعه کاسبی میکردیم، پس نمیتونم بگم مو کم داشتم، اما واقعا همه اینا خاطره بید.
خدا بیامرز امواتتون، خدا بیامرزه ننه حجی(حاج صغری، مادر پدری) خیلی پی دل بچه ها رو میرفت، نوم خدا یکی دو تا هم خو نبیدن، لشکری میشدیم، ایلی بیدیم ماشالله.
خونه شون يه حياط (نه باغ نه باغچه) درن دشتي داشت، که صب تا پسين با بچه هاي قوم توش ميپلکيديم. انار و کنار، انگور، رطب و توت و انجير تو سراشون فراوون بيد، يادش بخير. اي ننه حجي ما خدابيامرز خيلي مقيد به برگزاري چهارشنبه سوري بيد. هر سال همه جلو خونه اش چن تا کپه تش ميساختيم و مراسم به پا ميکرديم.
از چند تا درخت انارکو، هم از انار خشکيده هاش براي بازي(نارنجک) استفاده ميکرديم و هم هر کي به اندازه خوش جمع ميکرد، تا وقتي زن و زيلا عصر ميومدن باش مشتک ناري درست کنن.
يه حوض کوچيک سمت کوباد(شمال شرق و مخالف قبله) و ديقا بغل پله پشت بوم بيد، هفش ده نفري توش غوص ميکرديم. اوش جلبک داشت، کرم داشت اما با هميناش هم حال ميکرديم.
یه نکته ای بگم که بچه های الان نسبت به دوره ما بخصوص ما دهه 60ها وضع کُم و بر و لباسشون قطعا بهترن، اما ما واقعا از بچگیمون لذت بردیم ولی ای احساس نسبت به الانیا ندارم.

البته ای عکس مربوط به خونه ننه نیسا
اگه ما ایهمه تنوع داشتیم شاید دلیلش نداشتن امکانات امروزی بیده، اگه تو
خونه جامون نمیگرفت شاید چیزی برای سرگرم شدن تو خونه نداشتیم، اما وقتی
خوب فکر میکنم میگم ایم نبید، چون کلی بازی هم مال وقتی که میومدیم خونه،
از هر چیزی سی خمون یه بازی میساختیم. مثلا وقتی دیگه هیچی نبید یه کتابی،
مجله ای ورق میزدیم و سر عکساش با هم تو سر زننون داشتیم. البت وقتی هوا
صاف بید به اینا کانالهای عربی هم اضاف میشد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بازیهامون به همی چندتایی که گفتم ختم نمیشد.تا یادم نرفته سیتون بگم که، یکی دیگه از اون خونه هایی که خیلی باشون حال میکردیم خونه عمه عصمت اینا بید، شوهر عمه گرام خیلی با ماها راه میومد. هر چند که با خو ظهرش نمیشد شوخی کنیم.
ایم بگم که وقتی میگم کرم منظورم اسکاریس 6متری نیا!!
بعدشم او گروه لیان شامپو خیلی مردم آزاری کرد، خدا کنه ببخشن.




